|
صلح پایدار
یکشنبه 13 تیر 1395 :: 19:34 :: نويسنده : 14klid تفسیر جامع، ج1، ص: 93 امير المؤمنين فرمود هرگاه بشما حزنى دست بدهد و يا كارى پيش آمد نمايد از روى خلوص دل بگوئيد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ و با دل پاك توجه تام بخدا نمائيد تا خداوند حاجات شما را در دنيا برآورد و يا آنكه نزد خود ذخيره كند و البته هر چه نزد پروردگار ذخيره شود براى مؤمن بهتر است. در كتاب فقيه بسند خود از حضرت رضا عليه السّلام روايت كرده فرمود خداوند قرائت حمد را در نمازها بمردم امر فرموده تا قرآن ترك نشود و محفوظ بماند و بيكديگر تعليم نمايند و براى نماز حمد را از تمام سوره هاى قرآن اختيار فرمود چه در قرآن سوره اى كه مانند حمد جامع باشد نيست زيرا حمد واجد تمام خير و حكمت است و گفتن الْحَمْدُ لِلَّهِ را در موقع شكرگزارى بر مخلوقات واجب فرموده كه آنها موفق بخيرات و عمل نيكو شده اند و رَبِّ الْعالَمِينَ توحيد و حمد است از براى خداوند و اقرار به اين كه او به تنهائى خالق مخلوقات و مالك بندگان است نه غير او الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بيان نعمتهاى اوست بر تمام موجودات و مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ گواهى دادن بقيامت و حشر خلايق و حساب آنها و روز پاداش و كيفر مردم ميباشد و همانطور كه پادشاه دنياست پادشاه آخرتست. إِيَّاكَ نَعْبُدُ ميل كردن و نزديكى جستن بسوى ذكر خداست و خالص نمودن عبادات فقط براى اوست نه غير آن. وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ طلب زيادتى توفيق و دوام نعمت و يارى جستن از خداوند است اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ درخواست رهنمائى بدين او و چنگ زدن بريسمان محكم و افزونى معرفت بعظمت پروردگار است. صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ تأكيد در سؤال و تمايل بدرخواستهاى گذشته است. غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ پناه بردن بخداست از اينكه شخص از جمله كفار و معاندين بوده و اوامر و نواهى خدا را استخفاف نموده و سبك بشمرد. وَ لَا الضَّالِّينَ توسل نمودن بعنايت حق است از اينكه جزء گمراهان و دور شدگان از راه دين خدا نبوده همانهائيكه معرفت بامامت ائمه هدى پيدا نكرده اند و تصور نموده ا ند گمراهى راه خوبى است و گمان ميكنند كارهاى خوب بجا ميآورند: حضرت صادق ع و فرمود مغضوب عليهم ناصبيها و ضالين نصارى ميباشند و در روايت ديگر فرمود ضالين گمراهانند و آنها كسانى باشند كه شك در امامت ائمه دارند و امام زمان خود را نميشناسند و نيز روايت كرده از آنحضرت فرمود شيطان در دو جا ناله و فرياد نمود يكى وقتى كه پيغمبر مبعوث شد ديگر زمانى كه سوره حمد نازل شد معناى صراط ابن بابويه بسند خود از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه مفضل بن عمر از آنحضرت معناى صراط را سؤال نمود فرمود صراط عبارت از راهى است بسوى معرفت پروردگار و اين راه دو تاست يكى راه دنيا و ديگرى راه آخرتست اما راه دنيا شناختن و معرفت امام است كه بر هر كس واجب است در دنيا امام خود را شناخته و اطاعت او را نمايد و او را پيشواى خود دانسته و براهنمائى آنها از صراطى كه پل جهنم است بخوبى عبور كند و هر كه در دنيا امام زمان خود را نشناسد قدمهايش در صراط بلغزد و بجهنم واصل گردد. و بسند ديگر از آنحضرت روايت نموده فرمود صراط المستقيم وجود مقدس امير المؤمنين عليه السّلام ميباشد. و بروايت ديگر آنحضرت فرمود صراط المستقيم يعنى ما را براهى كه بسوى دوستى تو اى خداوند منتهى شود هدايت فرما و مانع شو از راهى كه پيروى هواى نفس خود كرده و بزحمت برسيم و يا برأى خود عمل نموده و هلاك شويم. و روايت كرده ابن بابويه در كتاب معانى از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرمود نيست ميان خداوند و حجتهاى او حجاب و پردهاى و نمىباشد از براى خداوند سواى حجتهاى او حجابى و ما ائمه راه خدا و طريق راست او هستيم و ما خزانهدار علم و دانش خدا و مترجم وحى او و اركان توحيد و محل اسرار پروردگار ميباشيم و نيز روايت كرده از حضرت صادق عليه السّلام فرمود صراط المستقيم عبارت از راهى است كه خداوند بمحمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ذريه او عطا كرده. على ع فرمود نعمتى كه خداوند بآنها لطف و كرامت نموده مال و اولاد و تندرستى نيست گرچه تمام اينها هم از نعمتهاى خداوند ميباشد ولى آيا نمىبينى اين نعمتها را خداوند بكفار هم عطا ميفرمايد بلكه اينها چيزى نيست كه از خداوند مسئلت نمايند و مراد نعمت ايمان بخدا و تصديق برسول او و اقرار بولايت آل محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نگاه داشتن از شر دشمنان و از معصيت پروردگار و اذيت مؤمنين و رعايت حقوق برادران دينى است و اين روايت را ديگران بعينه با اندك زيادتى كه در روايت حضرت عسكرى است نقل نمودند
یکشنبه 13 تیر 1395 :: 17:39 :: نويسنده : 14klid سوره مبارکه سباء در احتجاج از ابى حمزه ثمالى روايت كرده گفت حضور حضرت باقر عليه السّلام بودم حسن بصرى وارد شد عرض كرد يا ابا جعفر ميخواهم تفسير چند آيه از قرآن از حضرتت سؤال نمايم آنحضرت فرمود تو فقيه اهل بصره نيستى؟ عرض كرد بلى فرمود از كسى در بصره كسب علم و دانش نمودهاى؟ گفت خير فرمود پس تمام اهل بصره علم و دانش خود را از تو فرا ميگيرند عرض كرد بلى فرمود عجب ادعاى بزرگى مينمائى بمن خبر دادهاند كه ميگوئى خداوند خلايق را آفريده و امور آنها را بخودشان واگذار نموده چنانچه خداوند در قرآن بكسانى بگويد شما ايمن هستيد آيا بعد از فرموده پروردگار خوف و ترس بر آن اشخاص جايز و روا است گفت بعد از فرموده خداوند خوف و ترس نشايد و جايز نيست فرمود پس چرا دروغ ميگوئى و آيه «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ» سبا 18 را بمكه تفسير مينمائى و بر خلاف حقيقت و واقع و از روى رأى و هواى نفس خود سخن ميگوئى آيا مردمان مسافر و اهل مكه از شر دزدها و راه زنان در امان هستند و خوف و ترسى ندارند و اموالشان را راهزنان نمىربايند عرض كرد چرا فرمود پس چگونه حجاج و اهل مكه در امن و امان ميباشند اى حسن خداوند در قرآن مثلهائى زده و براى هوشيارى و فهم مردم مثلهائى آورده چنانچه در اين آيه اهل بيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله را بقرى التى باركنا و فقها و ناقلين احاديث ايشان را بقرى ظاهره و علم و دانش را بسير مثل زده پروردگار امر فرموده بآنهائيكه اقرار و اعتقاد بفضل ما ائمه دارند روز و شب از خانه و ديار خود حركت نموده بسوى ما آيند و مسائل حلال و حرام و احكام و اوامر و نواهى الهى را از ما ائمه هدى اخذ كنند و ياد بگيرند و بشيعيان ما برسانند تا از شك و ضلالت و گمراهى در امان باشند چه علم و دانش را از معدن و سر چشمهاى كه خداوند واجب نموده گرفته و اخذ نمودهاند ما اهل بيت وارث علم و دانش پيغمبران از آدم تا خاتم هستيم تمام دانش و حكمت را خداوند بما ائمه عطا فرموده تو و امثال تو اى حسن بهرهاى از علم نداريد و از جمله جاهلين و نادانان هستيد سخن و گفتار خودت گواهى ميدهد بر اين كلام اى حسن از عقيده مفوضه دورى بجو خداوند هرگز امور مردم را بخودشان واگذار ننموده و ايشان را بر گناه و معصيت اجبار و اكراه نميفرمايد جمعه 16 خرداد 1393 :: 16:33 :: نويسنده : 14klid 2.1 صلوات و تحیات بر مظهر صدر کونین مقتدای ثقلین و مقصود عالمین محمد بن عبدالله و با ذکر شجره نامه حضرت رسالت پناه چند اعتقاد کلیدی را بیان میدارد:
پنجشنبه 15 خرداد 1393 :: 10:55 :: نويسنده : 14klid جزء اول کامل بهائی بسم الله الرحمن الرحیم سبحان، یکی پادشاهی که بساط عظمت اودر اوهام انس و جان نگنجد؛ ولا یحیطون به علماّ ( طه 109) احاطه نمی کنند او را ازروی علم یعنی فرا نمیگیرد او را علم و دانش کسی و کیفیت و کمیت در عتبه احلال او خوهوم و ممکن نباشد : لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر( شوری 9) نیست مانند او چیزی و اوست شنوا و بینا، یعنی دانا بهر شنیدنی و دیدنی. و نقصان فنا و زوال و تغیر وبر چهره کمال او ننشیند: و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام (الرحمن 27) یعنی فانی شود هرکه برروی زمین است و بافی ماند وجه پروردگار تو یعنی ذات او خداوند بزرگی و اکرام است. و آفتاب قدرت و جلال او بمعین ووزیرمحتاج نگشت : والله الغنی وانتم الفقراء (محمد40) خدایتعالی توانگراست و شما فقراء. و سراپرده علم او از سهو و غفلت و خجالت مبرا و معطل مانده: ولا تأخذه سنة ولا نوم ( بقره 256) و فرا نمیگیرداو را غنودگی و خواب. و طیلسان سلطنت او جز ریسمان معدلت و مرحمت نباشد : و لا یظلم ربک احداّ( کهف 47) و ستم نکند پروردگار تو احدی را. و ذروه اقدس او برتر از آنکه طاؤسان عقول بشریت و ارواح و نقوس ملکیت بر آن ترقی تواند جست یا مصاعد توانند شد: و ما اوتیتم من العلم الا قلیل ( اسراء 87) و داده نشدید شما از علم مگراندکی. و عقاب وحدانیت او از عوارض اوصاف مخلوقات منزه مانده: لم یلد و لم یولد ولم یکن له کفواّ احد(اخلاص 4-3) فرزند از وی حاصل نشده و نیست او را مانند هیچ احدی. شرح صفات ذات ولایش بیش از آن است که خفاش سیرتان ذکاء انسانیت که داغ حدوث برچهره: لم یکن شیئاّ مذکوراّ (رهر1) دارند و سمت نورقدم بر حدقه : کل من علیها فان ( الرحمن 26) در آرند. بر آشیانه آن وجود باقی و دائم. قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء (آل عمران 25) یعنی بگو یا محمد که بار خدایا ای صاحب ملک میدهی ملک را هر که را می خواهی . توانند پریدن و اخذ نور از آفتاب هستی و عزت وی کردن " یا من لا یعرف و لا یدری کیف هو الا هو ، یامن لا یقدر علی قدرته الا هو، یا من هو کل یوم هو فی شأن، یا من لا یشغله شأن عن شأن ، یا من لا اله الا هو و الیه المصیر" یعنی ای آن کسی که نمیشناسد و نی در یابد کسی چگونگی او را بجز او . و ای آنکسی که قادر نیست بر مثل قدرت او مگراو. وای آنکسیکه هر روز او در شأ نیست یعنی حضور در غالب اعیان. ای آن کسی که مشغول نداشته او را هیچ ظهوری از ظهور دیگر . ای آن کسی که نیست هیچ خدای جز او و بسوی اوست بازگشت همه.
متن بالا به زبان ساده: نویسنده به تبع موالی خویش از تسبیح و تحمید و توحید حق متعال شروع مینماید. اودر باب توحید حق متعال از آیات محکمی بهره میبرد:
شنبه 03 خرداد 1393 :: 19:22 :: نويسنده : 14klid بسم الله الرحمن الرحیم آنچه در زیر میخوانید به زبان ساده : نویسنده کتاب "مشهور به عماد الدین طبری" در قرن هفتم هجری میزیسته . محدث قمی کمی در مورد ایشان در فوائد الرضویه قلم زده اند. فهرست کتب ایشان را در حد 14 کتاب با ذکر نام معرفی نموده اند . در شرح این کتاب میفرمایند موضوع کتاب در تبری است. برای نگارش آن نزدیک به دوازده سال وقت صرف نموده اند!! محدث قمی همچنین میفرماید از وضع کتاب مشخص است که ایشان به نسخه های اصول و کتب قدمای اصحاب دسترسی داشته اند. کتاب کامل بهائی در سال 675 هجری قمری به پایان رسیده - برای اولین بار در بمبئی چاپ رسیده شده – بدلیل سنگینی متن هر کسی نمیتواند از آن استفاده کند – محدث قمی همچنین اشاره مینمایند که زمان و موضع قبر این دانشمند مشخص نمیباشد.
بسم الله الرحمن الرحیم کامل بهائی تالیف : الحسن بن علی بن محمد بن علی الحسن الطبری – مشهور به عمادالدین طبری نسخه مورد استفاده : نشر الموسس الشیخ عبدالکریم التبریزی – سوق بین الحرمین – پاساژ مهتاش- رقم تلیفون 57135
شرح حال مولف مطابق فرموده محدث قمی رضوان الله علیه محدث قمی در کتاب فوائد الرضویه ص 111 میفرماید : الحسن بن علی بن محمد بن الحسن عمادالدین الطبری شیخ، عالم، ماهر، خبیر، تحریر، متکلم، جلیل، محدث، نبیل، فاضل، فهامه. معاصر خواجه و محقق و علامه ، صاحب کتابهای شریفه است در اصول مذهب و تشیید قواعد دین وفقه و حدیث و غیره مانند: 1- معارف الحقایق 2- عیون المحاسن 3- بضاعة الفردوس 4- الکفایة فی الامامة 5- النقض علی معالم فخرالدین الرازی 6- المنهج فی فقه العبادات و الادعیي و الآداب الدینیه 7- کتاب اسرار امامة 8- جوامع الدلائل والصول فی امامة آل الرسول 9- العمدة فی اصول الدین و فروعه 10- نهج الفرقان 11- تحفة الابرار فی اصول الدین 12- مناقب الطاهرین 13- اربعین بهائی 14- کتاب احوال السقیفه و جناب وزیر معظم بهاء الدین محمد بن الوزیر شمس الذین محمد الجوینی مشهور بصاحب دیوان متولی حکومت ممالک ایران در ایام سلطنت هلاکوخان که نظیر صاحب بن عباد بوده و با علماء و شیعیان امیرالمومنین ع عنایتی داشته، به شیخ مذکور عنایتی تمام داشت و از برای شیخ در نزد او مرتبتی رفیع و منزلتی جلل بوده. لاجرم جناب شیخ کتبی به اسم او تالیف کرده از جمله اربعین بهائی در تفضیل امیرالمومنین و دیگر کامل بهائی در سقیفه . فرموده ( در دیباچه کامل) که من چون مناقب الطاهرین و اخوات آ«را تصنیف نمودم و آن جمله تولی بود، لازم بود در قسم تبری هم شروع کردن. پس کامل را در تبری تالیف کرد. و هردو کتاب مثل سیف و رمحی است بر مخالفان و زیاده از سی هزار بیت میباشد. و کامل در بلده بمبئی بطبع رسیده و لکن بسیار کمیاب است و من در چند سال قبل که بآن شهر عبورم افتاد یک نسخه از آن بدست آوردم لکن افسوس که تصحیح آن نشده و بسیار سقیم است بحدیکه برای غیر مطلع خبیر انتفاع در آن عسیر است. و آن کتاب پر فائده است و در سنه 675 تمام شده و قریب به دوازده سال همت شیخ مصروف بر جمع آن بوده اگر چه در اثنای آن چند کتاب دیگر تالیف کرده . و از وضع آن کتاب معلوم میشود که نسخ اصول و کتب قدمای اصحاب نزد او موجود بوده مانند کتاب " فعلت فلاتم" که در مثالب است و از مصنفات ابوجیش مظفر بن محمد خراسانی است که یکی از متکلمین شیعه و عارف باخبار و از شاگردان ابو سهل نوبختی است. و دیگر کتاب " حاویه" است که در مثالب معویه است و مؤلف آ« قاسم بن محمد بن احمد مأمونی سنی است. ..........پس از نقل قضایای متعدده از کامل چنین میفرماید: و بالجمله تاریخ وفات شیخ مذکورو موضع فبرش را ندانم ( و دیگران نیزمتعرض نشدند) و صاحب روضات فرموده که این شیخ در بعضی مصنفات خود نیز اشاره کرده به نبذی از ظرائف احوال و لطائف اخبار خود از جمله قضیه مناظره اش با اهل بروجرد در تنزیه الله تعالی از تشبیه. و از جمله آنکه منتقل شد از بلده طیبه قم باصفهان بامر وزیر مزبور یعنی بهاء الدین صاحب دیوان و اقامت کرد در آنجا هفت ماه و جمع شد بر او خلق بسیار از اهل اصفهان و شیراز و ابرقو و بلاد آذربایجان و قرائت کردند بر او در انواع معارف ربانیه و منتفع شدند باو سادات و اکابر و صدور الی غیر ذلک من نوادر اخباره و الله العالم پایان کلام محدث قمی
شنبه 03 خرداد 1393 :: 19:18 :: نويسنده : 14klid بسم الله الرحمن الرحیم با عنایت حق متعال - که همیشه در زندگیم عیان بوده و هست - برخود واجب دیدم برای آشنایی دوستان مومنم کتاب گرانسنگ " کامل بهائی" را صفحه به صفحه تایپ و در اختیارشان بگذارم. کتابی را که سال 67 بعنوان جایزه از دست پر برکت استادی دریافت کردم. و بدلیل بی لیاقتی مدتها از آن درغفلت بودم . اکنون پنج سالی است که با آن زندگی میکنم . از آن لذت میبرم . و احساس میکنم صفحه به صفحه آن حیات دارد و نشاط میدهد. در نوشته هایش اعجاز میبینم. حس میکنم به پشتوانه ای غیر زمینی نگاشته شده . مطالب آن پاسخی است به پرسش های روزگارما!!! هر پاسخ کوتاه ، کامل و جامع. چنان با اقتدار و مدبرانه است که گویا مستقیما از زبان مقام مقدس عصمت دریافت نموده است. خداوندبا مقام عظمای اهل بیت مشحورش کند.
تمام تلاشم را در این باب اهدای به استادم میکنم که تنها برا ی حفظ یک زیارت چنین گنجیه ای را در اختیارم گذاشت. برای بقای با عزت تمام اساتید دین صلواتی ختم کنیم.
پیشنهاد میکنم دو سه پست با من همراه شوید و خودتان قضاوت کنید.
جمعه 02 خرداد 1393 :: 00:11 :: نويسنده : 14klid عیاشى در آيه يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ تا آخر از عمرو بن ابى المقدام روايت كرده گفت جدم بپدرم ميگفت در تمام عمر روزى بدتر از دو روز بر من نگذشت يكى روز وفات و رحلت پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و دوم روزى بود كه بخدا قسم در سقيفه بنى ساعده طرف راست ابو بكر نشسته بودم و مردم با او بيعت ميكردند عمر گفت تا وقتى كه على را براى بيعت حاضر نكنى بيعت اين مردم هيچ ارزشى ندارد ابو بكر قنفذ را نزد على عليه السّلام فرستاد و او را براى بيعت بمسجد دعوت نمود قنفذ شرفياب حضور آنحضرت شده به قنفذ فرمودند بابو بكر بگو پيغمبر خدا جانشينى جز من ندارد قنفذ پيام آنحضرت را رسانيد براى مرتبه دوم او را روانه نمودند كه بگويد بايد حتما بمسجد آمده و مانند ساير مسلمانان بيعت نمائيد حضرت فرمود بآنها بگو بموجب وصيت پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بايد پس از دفن رسول خدا از خانه خارج نشوم تا كتاب خدا و قرآن را كه در جريدههاى خرما و روى كنفهاى شتر نوشته شده جمعآورى نمايم قنفذ مراجعت كرده و فرمودههاى آنحضرت را ابلاغ نمود عمر ابو بكر را وادار نمود تا باتفاق او و عثمان و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه و ابو عبيدة بن جراح و سالم مولاى ابى حذيفه و قنفذ و من (راوى) و جمعى ديگر از اطرافيان و رجاله و اوباش بدر خانه فاطمه عليه السّلام رفتيم در بسته بود و فاطمه گمان نميكرد كسى بدون اجازه داخل خانه شود عمر آتش خواست و در خانه را آتش زد همينكه نيم سوخته شد با لگد محكم بدر كوبيد در شكسته شد و فاطمه عليها سلام كه عقب در بود بين در و ديوار مصدوم گرديد و جمعيت بى محابا وارد خانه شده على عليه السّلام را بدون ردا از خانه بيرون كشيدند چون زهرا سلام اللّه عليها چنان ديد كمربند شوهر گرامى خود را گرفت و گفت نميگذارم شوهرم را با اين حالت بمسجد ببريد و عمر به قنفذ دستور داد تا بضرب تازيانه فاطمه را از على جدا ساخت و بر اثر لطمات وارده بيهوش شد چون بهوش آمد حسنين را برداشته و روانه مسجد شد تا در كنار قبر پدر بزرگوارش رفته و شكايت نموده و از خداوند طلب عذاب نمايد امير المؤمنين عليه السّلام آثار نزول بلا را مشاهده نمود بسلمان فرمود خود را بفاطمه برسان بخدا قسم اگر نزد قبر پدرش برسد و موى خود را پريشان نموده و نفرين كند احدى در مدينه زنده نخواهد ماند سلمان خود را بآن مجلله رسانيده عرض كرد ايدختر رسول خدا پدرت رحمة للعالمين بود مبادا لب بنفرين بگشائى فرمود اى سلمان چگونه صبر و تحمل نمايم كه ميخواهند على را بقتل برسانند سلمان عرض كرد من بفرموده امير المؤمنين خدمت رسيده و ايشان بمن امر نمودهاند كه از شما تقاضا كنم بمنزل برگرديد و كسى را نفرين نكنيد فاطمه فرمود اينك كه شوهرم على امر مينمايند بخانه برميگردم و چون فاطمه برگشت امير المؤمنين بقبر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم توجهى نموده و اين آيه را تلاوت فرمود: ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي 65تا آخر ابو بكر بالاى منبر نشسته بود عمر تكليف بيعت على عليه السّلام نمود على عليه السّلام فرمود اگر بيعت نكنم چكار خواهيد كرد؟ جواب داد با شمشير گردنت را ميزنم فرمود در اينصورت بنده خدا و برادر پيغمبر خود را خواهيد كشت؟ خبر بعباس عموى پيغمبر رسيد شتابان خود را بمسجد رسانيد و گفت دست از على برداريد بعهده من كه على بيعت نمايد عباس دست على و ابو بكر را مسح نموده و همين عمل را بيعت تلقى نموده و على را با حالتى خشمناك رها كردند على عليه السّلام فرمود خداوندا فرموده بودى إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ 65 خداوندا تو شاهد باش كه من بيست نفر ياور نداشتم كه اقدام بجهاد كنم و پيغمبرت هم بمن فرمود اگر بيست نفر ياور داشته باشى با دشمنان خود جهاد كن و سپس بخانه خود مراجعت فرمود.
عياشى در آيه وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ 75 از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده فرمود روزى امير المؤمنين بديدار پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفت و آنحضرت بيمار و بحالت اغماء و بيهوشى بود و سر مباركش در دامن جبرئيل كه بصورت دحيه كلبى مجسم شده بود قرار داشت جبرئيل همينكه امير المؤمنين را ديد گفت سر پسر عمت را بدامن بگذار تو سزاوارتر از من ميباشى زيرا خداوند ميفرمايد وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ امير المؤمنين سر مقدس پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بدامن گرفت تا موقع غروب آفتاب پيغمبر بهوش آمد فرمود يا على جبرئيل كجا است؟ عرض كرد من دحيه كلبى را در اينجا ديدم كه بمن گفت سر شما را بدامن بگيرم كه من اوليتر از او هستم پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود آيا نماز عصر را بجا آورده؟ گفت خير چون شما بيهوش بوديد راضى نشدم سر مباركت را بزمين گذارده و براى نماز برخيزم فرمود خداوندا على بپاس حرمت و طاعت رسولت نماز را تاخير انداخته آفتاب را بر گردان تا على نمازش را در وقت خود بجا آورد بقدرت پروردگار آفتاب بمحل عصر باز گشت و عصر نورانى و سفيدى جلوهگر شد و تمام مردم مدينه متوجه رد شمس شده و دانستند كه در آنساعت امير المؤمنين بنماز عصر مشغول است و پس از فراغت آن حضرت آفتاب غروب كرد و مردم نماز مغرب خود را بجا آوردند جمعه 02 خرداد 1393 :: 00:08 :: نويسنده : 14klid ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ 33يعنى اى پيغمبر گرامى مادامى كه شما در بين اين امت باشى آنها را خداوند عذاب نخواهد كرد پيغمبر اكرم بحارث فرمود يا بر ولايت على عليه السّلام ثابت باش يا از شهر خارج شو پاسخ داد اى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تمام صفات نيكو و مقام و منزلت عالى عرب و عجم را به بنى هاشم اختصاص داده و بقيه مردم قريش را زير دست مينمائى؟ فرمود علو مرتبت و جلالت قدر على را خداوند مقرر فرموده و از طرف من نيست حارث به تمسخر گفت پس ميفرمائى كه من از گفتار خودم توبه كنم ابدا توبه نميكنم و هم اكنون از نزد شما ميروم و فورا اسب سوارى خود را حاضر نموده و سواره از مدينه بيرون رفت چيزى نگذشت كه سنگى از آسمان بر سرش اصابت نمود و مغزش را متلاشى و بدرك واصل گرديد و جبرئيل نازل و آيه سئل سائل بعذاب واقع را تا آخر آورد پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باصحاب و منافقين فرمود از مدينه بيرون برويد تا به بينيد رفيقتان چگونه از خدا طلب عذاب كرد و خداوند براى او عذابى فرستاد و هلاكش فرمود.
قوله تعالى: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ 41 در كافى از سليم بن قيس روايت كرده گفت امير المؤمنين عليه السّلام، خطبهاى قرائت نمود و در آن فرمود: بخدا سوگند پروردگار ما را قصد كرده از ذوى القربى و ما را قرين خود و رسولش قرار داده در آيه اولى الامر و ابن سبيل و يتامى و مساكين از ما است بتنهائى نه از ساير مردمان و قرار نداده خداوند از براى ما چيزى را از زكوة و گرامى داشته رسول خدا و ما اهل بيت را از آن چه زكوة اوساخ مردمان است و اين مردم قول خدا و رسولش را تكذيب كردهاند و انكار كنند كه ما ائمه قرآن ناطق خدا هستيم و منع ميكنند حقى را كه پروردگار واجب فرموده از خمس براى ما و اينحديث را در تهذيب نيز روايت كرده.
وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَة 58 عياشى و قمى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كردهاند كه فرمود آيه مزبور در حق معويه نازلشده زيرا او بامير المؤمنين خيانت كرد.
در كافى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده فرمود مراد از سلم در آيه وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ61 داخل شدن و تسليم در امر ما ائمه ميباشد. و ابن بابويه از ابى هريره روايت كرده در ذيل آيه هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ 61 تا آخر گفت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه بر ساق عرش نوشته شده :انا الله لا اله الا انا وحدى لا شريك لى محمد عبدى و رسولى و ايدته بعلى نزول آيه دلالت بر آن دارد كه خداوند پيغمبر را به على نصرت داد و هم آن جناب با ساير مؤمنين شريك در نصرت و يارى نبى مكرم هستند
ابو نعيم در كتاب حلية الاولياء بسند خود از ابى هريره ذيل آيه يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ 64 روايت كرده كه فرمود رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آيه نازل شده در حق على بن ابى طالب عليه السّلام و مراد بمؤمنين در آيه آنحضرت ميباشد.
عي جمعه 02 خرداد 1393 :: 00:06 :: نويسنده : 14klid ابن بابويه از ابو يقظان روايت كرده گفت پيغمبر اكرم در قبا داستان تهاجم قريش و خواباندن آنحضرت امير المؤمنين را بجاى خود براى ما بيان نموده و فرمودند خداوند وحى كرد بجبرئيل و ميكائيل من شما را دو برادر قرار دادم و عمر يكى را بر ديگرى افزودم كدام يك از شما حاضريد جان خود را نثار ديگرى بنمائيد؟ هيچيك آنها حاضر نشدند نفس خود را فداى ديگر كنند خطاب شد بآنان مشاهده كنيد كه چگونه على عليه السّلام جان خود را فداى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرده و در جايگاه او خوابيده تا حفظ جان محمد را بنمايد اى جبرئيل و اى ميكائيل نزول كنيد بزمين و على را محافظت كنيد از دشمنان جبرئيل بطرف سر و ميكائيل بجانب پاى آنحضرت قرار گرفتند مى گفتند مرحبا بر تو اى على عليه السّلام كيست مانند تو خداوند فخريه و مباهات ميفرمايد بوجود تو بر فرشتگان خود و آيه وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ و آيات آخر سوره آل عمران در شأن آنحضرت نازل شد و ما شرح حركت دادن امير المؤمنين عيالات پيغمبر را ذيل آيه 191 تا 195 سوره آل عمران در بخش اول بيان نموديم. و بعد از ورود امير المؤمنين عليه السّلام بقبا حضور پيغمبر اهالى آنجا درخواست كردند اجازه دهد مسجدى بنا كنند رسول خدا دستور داد امير المؤمنين سوار شترش بشود و عنانش را رها كند هر جا ناقه توقف نمود آنمكان را مسجد بنا كنند و مسجد قبا اول مسجديست كه در مدينه منوره ساخته شد و آنحضرت در آنجا نماز خواند و آيه لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى در شأن آن نازلشد سپس پيغمبر اكرم از قبا حركت نمودند بطرف مدينه از هر كوى و ديارى عبور مينمودند اهل آن زمام ناقه آنحضرت را ميگرفتند عرض ميكردند اى رسول خدا بر ما فرود آئيد بسر و جان اطاعت كنيم و فرمانبردار باشيم ميفرمود رها كنيد زمام ناقه را بآن جا كه مأمور است زانو خواهد زد و طى مسافت نمود تا بموضعيكه الحال مسجد آنحضرت است برسيد و ناقه خوابيد انصار فرود آمدند شتر برخواست از جا و چند قدم ديگر رفت تا بموضع منبر رسيد رسول خدا پياده شدند. ابو ايوب انصارى پيش آمد عرض كرد منزل من باين مكان نزديكتر است مسئول او باجابت مقرون گشت ابو ايوب شاد شده زاد و راحله آنحضرت را بسراى خود برد مادر ابو ايوب از هر دو ديده نابينا بود بدر سراى دويد شادى كنان گفت ايكاش مرا ديدگان روشن بودى و جمال سيد خود را مشاهده مينمودم پيغمبر بحالت او رقت كرد دست مبارك را بر چشم او كشيد فورا بينا شد و كام دل از ديدار پيغمبر بگرفت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با كمال اشتياق و احترام در يثرب پذيرائى شد و اهالى آن شهر بافتخار آنحضرت نام قديمى شهرشان را به مدينه رسول تبديل كردند.
آنحضرت زمام امور و نظم شهر را بدست گرفت و در همانجا بدرخت خرمائى و بعد از چندى روى يك منبر ساده و بىزينتى تكيه مينمود و در مستمعين خود چنان روح غيرت و ارادت و فداكارى ميدميد چه در ميدان جنگ و چه در بيرون دروازههاى شهر مسافرينى كه از مكه مراجعت مينمودند اعتراف ميكردند كه حضرتش از سلاطين ايران و قيصر روم بيشتر مورد احترام و تكريم است و جمعيت فرمان او را بيشتر و بهتر اطاعت ميكنند و پس از چندى جبرئيل نازل شد و گفت خداوند ميفرمايد بايد محل فرود ناقه را مسجدى با گل سنگ بنا كنى پيغمبر امر پروردگار را اجرا نمود و آنمحل را از صاحبش بده مثقال زر سرخ خريدارى نمود مسجدى بنا كرد كه الحال موجود است و خانهاى براى خود و امير المؤمنين عليه السّلام در اطراف مسجد ساخت و سه در از براى مسجد قرار داد يكى مخصوص پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اهل بيت او و ديگرى براى عموم مردم در سوم را باب الرحمه نام گذاشتند به اين صورت هجرت آنحضرت از مكه بسوى مدينه خاتمه يافت.
قوله تعالى وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ 32 تا آخر، اين آيه بيان گفتار حارث بن عمرو است يعنى بياد آور ايمحمد زمانى كه حارث گفت خدايا اگر آنچه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در باره على عليه السّلام آورده حق است و از جانب تو ميباشد پس بر سر ما سنگ ببار چنانچه بر قوم لوط باريدى.
در كافى ذيل آيه وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده فرمود روزى پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با جمعى از اصحاب نشسته بودند كه امير المؤمنين عليه السّلام شرفياب حضور مبارك شدند پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بآنحضرت فرمود شما چون عيسى بن مريم ميباشى اگر بيم آن نبود كه عدهاى در بارهات غلو كنند و همانطوريكه نصارى در باره عيسى ميگويند (مراد حضرت غلو نصارى است نسبت به عيسى بن مريم كه قائل بخدائى او هستند چنانچه على اللهى هم اين عقيده را دارند حقايقى در مرتبت و مقامت ميگفتم كه مردم رهگذر خاك پايت را بقصد تبرك و تيمن بردارند منافقين از اين فرمايش پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غضبناك شدند مغيره به يارانش گفت عيسى بن مريم پيغمبر اولو العزم است و اينك محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على را بآنحضرت تشبيه مينمايد كه در اينموقع آيات از 57 تا 63 سوره زخرف نازل شد كه ميفرمايد: وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ تا آنجا كه ميفرمايد إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ حارث بن عمرو فهرى بطورى خشمگين گرديد كه از خداوند طلب عذاب نمود ولى اين آيه نازل شد جمعه 02 خرداد 1393 :: 00:04 :: نويسنده : 14klid قوله تعالى: وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ 28 خداوند در اين آيه بيان ميفرمايد بشر را بسبب اولاد و اموال مورد آزمايش قرار ميدهيم تا ظاهر شود كدام يك از آنها بقسمت و نصيبيكه براى آنان معين نموديم راضى ميباشند هر چند خداوند داناتر است بانها از نفس خودشان ولى ميخواهد اين معنى را بايشان ثابت گرداند تا مستحق ثواب و عقاب گردند و باين آيه امير المؤمنين عليه السّلام اشاره نموده و فرمود ايمردم نگوئيد پروردگارا پناه ميبريم بر تو از فتنه و آزمايش چه نباشد شخصى كه مورد آزمايش و امتحان قرار نگيرد و از آن آسوده و فارغ باشد و لكن پناه بريد بخداوند از لغزشها و گمراهيهاى امتحان كه مبادا در آزمايش گمراه شويد و لغزش كنيد سپس آيه را تلاوت فرمودند. ابن باويه در امالى از عمار بن ياسر روايت كرده در حديث مفصلى گفت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دستور جبرئيل را بمن ابلاغ نمود و فرمود الحال جبرئيل فرود آمد و آيه وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ را آورده و خبر داد قريش اجتماع كرده امشب مرا بقتل برسانند من بغار پناه ميبرم مأمورم شما را بخوابگاه خود بگذارم تا بدينوسيله امر بر آنها مشتبه شود حاضر هستى؟ عرض كردم ايرسول خدا آيا در اثر خوابيدن من بجايگاه شما محفوظ و سالم ميمانيد؟ فرمود بلى سجده شكر بجا آوردم (اول كسيكه سجده شكر بجا آورد آنحضرت بود) سپس گفتم بهر چه مأمورى عمل بفرما نيست توفيق و توكل من جز بخدا آنحضرت بجاى پيغمبر خوابيد و برد يمانى سبز رنگ را بروى خود كشيد پيغمبر فرمود ايعلى خبر ميدهم تو را همانا خداوند آزمايش ميكند اولياء خود را باندازه ايمان آنها و بمقدار قرب و منزلت ايشان نسبت بدين خود شديدترين امتحان براى پيغمبران و اوصياء امامان باشد سپس براى هر كه مقربتر است ايفرزند مادرم (چون فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين عليه السّلام، پرستارى مينمود پيغمبر را لذا آنحضرت خطاب بفرزند مادر فرمود) خداوند من و تو را آزمايش كند مانند آزمايش پدرمان حضرت ابراهيم و فرزندش اسمعيل صبر و بردباريرا پيشه خود قرار بده همانا رحمت پروردگار بنيكوكاران نزديك است. سپس فرمود امير المؤمنين عليه السّلام پيغمبر مرا بغل كرد و گريه بسيارى نمود جبرئيل دست او را گرفت و از منزل بيرون برد در اثناء راه بابو بكر و هند بن ابى هاله برخورد نمود أبو بكر عرض كرد ايرسول خدا مرا همراه خود ببر ميترسم قريش مرا سوگند دهند و عاقبت سر شما را فاش كنم، آنحضرت از بيم آنكه ابو بكر وقتى ميان مردم برود خبر آنحضرت را بايشان بدهد همراه خود بغار برد شب بعد هنگاميكه تاريكى جهان را فرا گرفت امير المؤمنين عليه السّلام، باتفاق هند بن ابى هاله حضور پيغمبر در غار شرفياب شد آنحضرت بآنها دستور داد كه دو شتر خريدارى نموده حاضر و آماده سازند. سحرگاه شب سوم امير المؤمنين عليه السّلام، شتران را با دليل بر در غار برد يكى را پيغمبر سوار شد أبو بكر را رديف خود سوار نمود ديگرى را عامر و عبد اللّه سوار شدند و از راه غير عادى سير نمودند روز ديگر فرود آمدند أبو بكر پوست گوسفندى در سايه درختى انداخت تا پيغمبر قدرى استراحت كند ناگاه بشبانى برخورد كه از بندگان قريش بود قدحى شير از او بگرفت نزد پيغمبر آورد ميل فرمودند و پس از استراحت حركت كرده بمنزل قديد رسيده بخيمهام معبد عاتكه دختر خالد خزاعيه فرود آمدند او بانوئى مهمان نواز بود پيغمبر طعام از او طلبيد عرض كرد امسال در ميان ما قحطى پديد آمده گوسفند لاغرى را مشاهده نمود، فرمود مرا اجازه ميدهى آن را بدوشم؟ عرض كرد فدايت گردم از كثرت لاغرى شير او خشك شده رسول خدا دست بر پستان گوسفند كشيد گفت پروردگارا بركت ده اين گوسفند را فورا پستان آن پراز شير شد و چندان بدوشيدند كه تمام حاضرين سيراب شده و ظرفهاى او را نيز پر نمود. ام معبد اين معجزه را كه از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مشاهده كرد عرضه داشت فرزند هفت سالهاى دارم مانند پاره گوشت سخن نگويد و راه نرود چه شود كه در حق او دعائى بفرمائى؟ فرمود بياور آنفرزند را آورد حضورش پيغمبر خرمائى جويد و بدهن طفل گذاشت فورا طفل مزبور شفا يافت تكلم نمود و براه افتاد. آنحضرت از آنجا كوچ كرد پس از لحظهاى شوهر آن بانو وارد منزل شد حال طفل و گوسفند را مشاهده كرد تعجب نمود صورت حال را پرسش كرد عيال او گفت شخصى وارد شد كه صورتى داشت درخشان و نورانى و جسمى معتدل در نهايت وجاهت ديدگان سياه و مژگان بلند و ابروان پيوسته و كشيده شيرين سخن خوش بيان باوقار و هيبت گندمگون كامل تمام طفل را شفا داد و دستى بگوسفند گذاشت فورا شيرش جستن گرفت آنمرد گفت سوگند بخدا اين شخص صاحب قريش است مردم مدينه در انتظار قدومش روز شمارى ميكنند با اين معجزات يقين كردم كه پيغمبر راستگوئى است سپس عيالات خود را برداشت و روانه مدينه گشته حضورش شرفياب شدند و ايمان آوردند. از آنطرف قريش اعلان كردند هر كس محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بكشد يا اسير كند دويست شتر باو جايزه خواهند داد سراقة بن مالك كه از قبيله بنى مدلج بود در صدد برآمد تا آنحضرت را بيابد و بقتل رساند از هر طرف بجستجو افتاد، مردى را ديد گفت جماعتى را مشاهده كردم از راه ساحل عبور مينمودند گمان دارم محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اصحاب او باشند سراقه چون اين سخن را شنيد بشتاب اسب خود را راند تا پيغمبر را بيابد و بقتل برساند و مژدگانى از قريش بگيرد ناگاه اسبش بزمين خورد با آنكه آنصورت را بفال بد گرفت از رفتن منصرف نشد تاخت كرد، عاقبت خود را بنزديك پيغمبر رسانيد بطوريكه صداى مبارك آنحضرت را مىشنيد پيغمبر باو التفاتى ننمود ابو بكر سخت مضطرب شد در آن هنگام هر دو دست اسب سراقه تا بزانو فرو رفت و او را از پشت سخت بزمين انداخت برخواست اسب را بيرون آورد و سوار شد چنان بآنحضرت نزديك گرديد كه بيش از يك نيزه فاصله نداشت ابو بكر گريه كرد و گفت ايرسول خدا الان اسير ميشويم پيغمبر بجانب سراقه نظرى افكند گفت پروردگارا كفايت كن شر او را از ما بهر چه صلاح دانى آنا قائمه اسب او فرو رفت سراقه سخت ترسيد عرض كرد ايمحمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دعا كن اسب من خلاص شود كه ديگر مرا با تو هيچ كارى نيست پيغمبر گفت پروردگارا اگر راست ميگويد اسب او را رها كن اسب از زمين بيرون آمد دانست كه آنحضرت بر دشمنان غلبه خواهد كرد پيش دويد و تيرى از جعبه بيرون آورد عرض كرد اين نشانه را از من بگيريد گوسفندان و شتران من سر راه شما هستند چون نشانه را بگماشتگان من دهيد هر چه بخواهيد از شما مضايقه نكنند پيغمبر فرمود ما را بتو هيچ حاجتى نيست سپس فرمود ايسراقه چگونه باشى وقتى كه لباس كسرى را بپوشى (وقتى مسلمانان ايران را فتح كردند عمر لباس كسرى و كمربند او را بسراقه داد) سراقه از آنحضرت تقاضاى أماننامه نمود پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر پارچه ابريشمى خطى نوشت و باو مرحمت فرمود بعد از آن سراقه ايمان آورد. ابو جهل از داستان سراقه با خبر شد چند شعر سرود و براى قبيله او فرستاد باين مضمون بنى مدلج انى اخاف سفيهكم سراقة يستغوى بنصر محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عليكم به ان لا يفرق جمعكم فتصبح شتى بعد عز و سودد ايطايفه بنى مدلج مبادا بسفاهت سراقه اجتماع خودتان را پراكنده كنيد مبادا شما را سراقه گول بزند و وادارد بنصرت و يارى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و پس از عزت و بزرگى بذلت و خوارى گرفتارتان گرداند سراقه اين چند بيت را در پاسخ ابو جهل انشاء كرد و براى او فرستاد: ابا حكم و اللات انكنت شاهدا لامر جوادى اذ تسيخ قوائمه. عجبت و لم تشكك بان محمدا. نبى ببرهان فمن ذا يكاتمه. عليك بكف الناس عنه فاننى. ارى امره يوما ستبدوا معالمه. ابو جهل اگر دست پاى اسب مرا مشاهده ميكردى چگونه بر زمين فرو رفت همانا در پيغمبرى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شك و شبهه نمىكردى بزودى آثار نبوت او ظاهر شود و نميتواند كسى آن آثار و معجزات را پوشيده بدارد. خلاصه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قدريكه طى مسافت نمود به بريده برخورد كرد او نيز قصد سوء بآنحضرت داشت وقتى شنيد قريش جايزه ميدهند بكسيكه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بكشد و يا دستگير كند با هفتاد نفر سوار در تعقيب و جستجوى پيغمبر برآمد و عاقبت خود را بآنحضرت رسانيد همينكه مواجه آنحضرت شد سؤال كرد از او اسم تو چيست؟ عرض كرد بريده بابو بكر توجهى كرد و فرمود كار ما بصلاح آمد فرمود به بريده از كدام قبيله ميباشى؟ گفت از طايفه اسلم فرمود سلامت يافتيم بريده از فصاحت و شيرين كلامى آنحضرت در شگفت شد و عرض كرد شما كيستى؟ فرمود من محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب رسول خدا هستم بريده بدون تأمل شهادتين بزبان جارى نمود و اسلام اختيار كرد ملازمان او نيز مسلمان شدند و ملتزم ركاب حضرتش گرديدند. سپس عرض كرد اى رسول خدا بسوى مدينه تشريف مىبريد بدون لوا و پرچمى اجازه بفرما پرچمى فراهم كنم آنحضرت اجازه داد بريده پارچهاى بر سر نيزه استوار كرد و از پيش روى آنحضرت حركت نمود و تقاضا نمود از آنحضرت كه در منزل من نزول اجلال فرمائيد فرمود شتر من بآن جا كه مأمور است از طرف خداوند فرود خواهد آمد. پيغمبر فرمود به بريده بعد از من در شهرى كه برادرم ذو القرنين بنا كرده كه نام آن مرو است و بعدا بخراسان ناميده شود وفات خواهى كرد و در محشر نور اهل شرق و قائد ايشان خواهى بود (بريده با لشگر اسلام بخراسان رفت و در آنجا درگذشت او را در كوى تنوركران در جوار حكم بن عمر غفارى قاضى خراسان دفن كردند). و چون خبر حركت پيغمبر از مكه باهل مدينه رسيد مردم هر روز باستقبال قدوم مباركش از شهر خارج ميشدند و بانتظار ورود آنحضرت بودند وقتى اثرى از تشريف فرمائى آنحضرت مشاهده نميكردند بمنزلهاى خود باز ميگشتند تا روز كه فرود آمد در حوالى مدينه از اهل باديه شخصى را پيش فرستاد تا مردم مدينه را آگهى دهد در آن اثناء مرد يهودى از بالاى قلعه ديدگانش بجمال آنحضرت افتاد بىاختيار فرياد زد اى اهل مدينه اينك بخت و اقبال شما كه در انتظار او بوديد رسيد مردم از شنيدن اين كلام شاد و خرم شدند سلاح جنگ بر تن پوشيده و مرد و زن باستقبال قدوم مبارك آنحضرت بشتاب بيرون رفتند جوانان اشعارى چند سروده و ميخواندندو هلهله و شادى ميكردند باين مضمون طلع البدر علينا وجب الشكر علينا ما دعى للّه داع ايها المبعوث فينا جئت بالامر المطاع و بعض ديگر ميگفتند نحن جوار من بنى نجار و حبذا محمد من جار رسول اكرم در قبا ميان قبيله بنى عمرو بن عوف بر كلثوم بن هدم فرود آمد و او هنوز اسلام اختيار نكرده بود غلامى داشت موسوم به نجيح او را صدا زد براى ما رطب بياور نجيح از نخله ام جردان رطب نيكوئى حضور پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورد آنحضرت ميل كرد و چون سعيد بن خثيمه عيال نداشت منزل او محل اجتماع و رفت آمد اصحاب قرار گرفت. و پس از چند روز توقف در قبا ابو بكر عرض كرد: اهل مدينه انتظار دارند كه در شهر تشريف ببريد فرمود تا برادرم على عليه السّلام بمن ملحق نشود داخل مدينه نخواهم شد از آنوقت ابو بكر بر امير المؤمنين حسد برد اما آنحضرت پس از هجرت پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سه روز در مكه توقف كرد و بمردم قريش اطلاع داد هر كس نزد محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امانت گذارده بيايد آن را بگيرد پس از دادن امانات مردم با عيالات پيغمبر اكرم بعزم مدينه از مكه خارج و در قبا حضور آنحضرت شرفياب شد.
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|